خرید بک لینک
بیشتر وقتا سکوت برای اینه که, هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه...!

و این یعنی همون حس تنهایی...!

+ خسرو شکیبایی

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:51

وارد کارگاه شده بودم و با یک نفس عمیق بوی چوب های تازه را به ریه هایم کشیده بودم ...صدای جدی اما مهربانش قلبم را پر از شادی کرد.موهایش سپیدتر از همیشه و دست هایش لرزان تر شده بود .تذکر دادنش به شاگردش

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:51

سرم را روی پاهایش گذاشته بودم و برگ های نعنا را از توی دستش می قاپیدم و میخوردم. _ نخور بچه نشسته اس، دل درد میگیریا. سرم را از روی پاهایش برداشتم و مثل همه روزهایی که باهم توی بالکن حیات دلبازش مینشس

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:51

از خواب پریده بودم...

نگران بالای سرم ایستاده بود و مرتب حالم را می پرسید...

خودم را عقب تر کشیدم و گفتم : میشه اینجا بخوابی ؟

_ میشه ازم نترسی؟

لبخند زده بودم.

_ ازت نمیترسم

+ آغوشش نه شبیه آغوش بابا بود نه سامان ، شبیه خودش بود ...!

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:51

پشت تلفن برایم خط و نشان می کشید ._ تو میخوای همه زحمتامونو به باد بدی؟ تازه داری بهتر میشی ؟ اگه بفهمم رفتی اونجا خودم بلند میشم میام می کشمت. بلند خندیده بودم ._ تو خودت یه پا روانی هستی بعد شدی رو

برچسب: نویسنده: زهرا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:51

صفحه بندی